- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
- مدیریت شهری
- کد خبر 29986
- 16 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
- پرینت
true
true
true
true
true
true
true
true
سایز متن /
true

به گزارش خبرنگار شهر، در لابی هتل لاله، میان رفتوآمد خانوادههایی که جنگ آنها را به اینجا کشانده، دختربچهای با موهای فر ریز و مجعد و یک قورباغه سبز کوچک که بر طاق سرش نشسته بود، توجه من را جلب کرد. پانیذ با همان شتاب کودکانهاش، میان دوستانش میدوید و میگفت در هتل او را «کلانتر» صدا میزنند؛ لقبی که به گفته خودش، از تیزبینی و خبررسانی سریعش آمده است.
او میگفت هیچ خبری از چشمش دور نمیماند و هر اتفاقی را که ممکن است برای دیگران دردسر درست کند، زودتر از همه به مدیر داخلی هتل اطلاع میدهد. دوستانش هم به شوخی او را «سیم تلفن» صدا میزنند؛ لقبی که هم به فر بودن موهایش اشاره دارد و هم به سرعتی که در رساندن خبر دارد.
پانیذ دانشآموز دبستانی و تکفرزند است؛ کودکی که پیش از جنگ در خانهای پنجطبقه با ۱۵ واحد، در یکی از بنبستهای چهارراه لشکر زندگی میکرد. خانهای که امروز دیگر نه فقط از آن اثری نمانده، بلکه به گفته پانیذ، حتی یک قاشق هم از آن باقی نیست. او از همسایههایی یاد میکند که در حملات موشکی جان خود را از دست دادند؛ از جمله مژده خانم، فائزه خانم ریحانی و ابرا ژرفی یکونیمساله. روایت او، روایتی از محلهای است که در چند لحظه از هم پاشید و خانوادههایی که ناگهان همهچیزشان را از دست دادند.

بخش اصلی روایت را خود پانیذ اینگونه تعریف میکند:
«شنبه نهم اسفند در مدرسه بودم وقتی بیت رهبری هدف قرار گرفت، مدرسه ما هم لرزید. من خیلی ترسیده بودم. فردای آن روز به پدر و مادرم گفتم برویم رشت و مدتی پیش مادربزرگم که آنجا زندگی میکند. چند روز رفتیم ولی ۱۶ اسفند پدر و مادرم تصمیم گرفتند که به تهران بیایند و مقداری از وسایلمان را بیاورند، اما بعداً پدرم گفت انگار به دلم نیست و رفتنشان را یک روز عقب انداختند. اگر رفته بودند آنها هم شهید شده بودند. همان روز مدیر ساختمان با پدرم تماس گرفت و اطلاع داد خانه ما مورد هدف ۳ موشک قرار گرفته است آن موقع والدین من به تهران آمدند، ولی من چون میترسیدم خانه مادربزرگ ماندم. پدرم کارمند و مادرم خانه دار است. او با مادرم در هتل ماندند و من بعد از اعلام آتشبس به آنها در هتل لاله ملحق شدم.
اینجا خیلی خوش گذشت؛ بیش از ۲۰ دوست پیدا کردم. مهرسا، بنیتا و … که آنها هم مثل ما آسیبدیدگان جنگ هستند. اینجا تر و تمیز است و من خیلی به نظافت حساسم. دوستانم به من سیم تلفن هم میگویند چون هم زود گزارش میدهم و هم موهایم فر است. آرزو دارم دیگر هیچ موقع جنگ نشود. قیمتها هم به قبل برگردد تا پدرم برایم یک گوشی عالی بخرد. دوست ندارم النگوهایم را بفروشم و با آن گوشی خوب بخرم.»
پانیذ در هتل لاله فقط یک کودک آواره از جنگ نیست؛ او راوی خردسال روزهای تلخی است که هنوز ادامه دارند، اما در میانشان، با موهای بافته، قورباغه سبز، نگاه دقیق و زبان تیزش، تلاش میکند نظم کوچکی برای خودش بسازد. او از خانه ای آمده که ویران شده، اما هنوز از آرزو حرف میزند؛ از صلح، از بازگشت زندگی، از گوشیای که به بهای فروش النگوها خریده نشود. همین تضاد میان زخم و امید، پانیذ را به چهرهای فراتر از یک نام در میان ساکنان هتل تبدیل میکند؛ دختربچهای که جنگ نتوانسته کودکاش را بگیرد و شاید همین، تلخترین و در عین حال زیباترین بخش روایت اوست.
false
true
true
true






































