true

به گزارش خبرنگار شهر، ساعت ۶ صبح شنبه است، سیزدهم تیرماه ۱۴۰۵. راهی مصلی می شوم تا برای آخرین بار با رهبر شهیدم دیدار کنم. ایستگاه مترو شهران شلوغ است؛ با خیل جمعیت به سمت ایستگاه هفت تیر رفته تا درنهایت به مصلی برسم. از همه جا و از همه اقشار جامعه حالا راهی مصلی شده اند.
پیرمردی عصازنان تلاش می کند سریع تر گام بردارد و ایستگاه هفت تیر را با سرعت بیشتری طی کند تا زودتر برسد برای خداحافظی با آقا. مادری دست دو فرزند خردسالش را گرفته و زیر لب صلوات می فرستد و دختر جوانی فریاد می زند آقا جان جانم به فدایت آخر چرا ما را گذاشتی و رفتی قرار بود ما جانفدای شما شویم نه شما جانفدای ما.

عده ای پرچم یاالثاراتالحسین در دست دارند و شعار می دهند خونخواه خون رهبریم…
نزدیک شان می شود می پرسم از کدام کاروانید؟ می گویند از قزوین آمده ایم.

ایستگاه مملو از جمعیت است. ماموران از عزاداران می خواهند تا عده ای از ایستگاه خارج شده و از اتوبوس و ون هایی که تعبیه شده استفاده کنند. عده ای هم همچنان انتخاب شان مترو باقی می ماند.
بالاخره از ایستگاه هفت تیر خارج شده و خود را به مصلی تهران می رسانم. همانجایی که جمعیت گستردهای از ساعات اولیه بامداد، در محل برگزاری مراسم حضور یافتهاند.
برخی خانوادگی آمده اند؛ مادری با دو دختر جوانش که اتفاقا یکی شان باردار است به سمت میعادگاه می رود. جلو می روم و پس از سلام و علیک و خداقوتی خطاب به بانوی باردار می گویم کاش بنا بر توصیه ها نمی آمدید، اشک در چشمش حلقه می زند و می گوید مگر می شود؟ آقایمان دارد برای همیشه از تهران می رود. طاقت نداشتم خداحافظی نکرده باشم و ایشان بروند.
کمی جلوتر عده ای شعار می دهند «عزا عزاست امروز روز عزاست امروز خامنه ای جوان صاحب عزاست» امروز. در بین آنها کودکی تقریبا ۱۰ ساله عکس رهبر را بالا گرفته و تلاش می کند صدایش از باقی جمعیت بلندتر باشد گویی می خواهد آقای ما بداند که در دل همه مردم ایران جا دارد حتی این طفل دبستانی…
جلوتر می روم در نزدیکی در مصلی جوانی بلند قامت تکیه زده به دیواری و در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریزد با خود چیزی زیر لب می گوید. کمی مکث می کنم تا شاید ارام شود و بتوانم سر گفت و گو را با او باز کنم. تقریبا نیم ساعتی می گذرد. تسبیحش را در می آورد تا ذکر بگوید. فرصت را غنیمت می شمارم و با او هم صحبت می شوم. می گویم خیلی بی تابید. می گوید دلم برای آقا تنگ می شود و باز هم سیل اشک مجالش نمی دهد. تصمیم می گیرم مزاحم درد ودلش با پدر امت نشوم خداحافظی می کنم و جلوتر می روم.
هنوز پیکر مطهر رهبرمان را به جایگاه نیاورده اند. مردم بی تابند و منتظر. دخترک دبیرستانی رو به مادرش می کند و می گوید دلم دارد می ترکد پس کی آقا را می آورند؟ مادر توصیه می کند صلوات بفرست. نزدیک می شوم پس از عرض تسلیت می پرسم چند سالت است؟ می گوید ۱۶ سال. می گویم از کدام شهر آمده ای که در پاسخ می شنوم از همین تهران. منطقه یک. چشمش را از جایگاه بر نمی دارد. ساعت ۷:۱۷ دقیقه صبح است و پیکرهای مطهر هنوز نیامده اند. دلیل بی قراری اش را می پرسم می گوید دلم برایشان تنگ شده. خیلی خیلی و بعد هم بغض راه گلویش را می بندد.
خیل جمعیت مشتاق لحظه به لحظه بیشتر می شود و محوطه بزرگ مصلی تهران گویا کوچک و کوچکتر برای پوشش این همه عشق. برخی قرآن یا مهر و تسبیح همراه خود آوردهاند و عدهای نیز در سکوت چشم به جایگاه دوختهاند.

پس از اتمام مداحی سوره بقره تلاوت می شود. در این هنگام پیکرهای مطهر قائد شهید امت و خانواده محترم شان به جایگاه آورده می شود، حالا دیگر مصلی رنگ و بویی متفاوتی به خود میگیرد. برخی آرام اشک میریزند، برخی دستها را به نشانه دعا بالا آوردهاند و گروهی دیگر با سکوتی عمیق مراسم را دنبال میکنند. عده ای هم بر سر می زنند. برخی بغض شان را با فریاد نام رهبر شهید امت خالی می کنند، عده ای فریاد می زنند ما دلتنگ تان می شویم کاش مانده بودید برای مان آقاجان…
صدای مداحی، صلواتهای هماهنگ جمعیت و زمزمه دعا، فضای معنوی خاصی را بر مراسم حاکم کرده است.
صفوف فشرده جمعیت تا دوردست امتداد یافته و پرچمهایی که در میان مردم در حرکت هستند، جلوهای ویژه به فضای مراسم بخشیده است. با وجود گذشت چند ساعت از آغاز حضور مردم، کسی خسته نشده گویی اینجا دلدادگی به اوج رسیده و عشاق نه گرما را حسی می کنند نه اینهمه سرپا ایستادن آنها را خسته می کند. همه در حال عزاداری هستند در حالی که نشانی از بینظمی هم دیده نمیشود. حاضران مراقب هستند تا اگر سالمندی یا کودکی اطراف شان است هوای شان را داشته باشند. اینجا همه دردی مشترک دارند و هرکسی با زبان دل خویش با پدر امت ایران اسلامی خداحافظی می کند؛ خداحافظی تلخ…

انتهای پیام/
false
true
true
true






































